تبليغاتX
 Set Background Color test

This is a paragraph

My first HTML page سلام باحالا! درد و دل

explorer blog

درد و دل

سلام خدمت همه دوستای گلم

واقعا از اینکه دیر آپ کردیم بازم متاسفیم

تبصره = جواب دوستان (؟؟؟) : برو بابا کی براش مهمه خیلی خودتو تحویل میگیری داداش

یه بار دیگه اومدم تا با چرت و پرتای خودم سر شماها رو دربیارم و هم اینکه یکم از انرژی منفی های خودمو خالی کنم (آخه مهرداد حسابی مشـــغول خرخونیه و اصلا وقت نداره /البته حق داره )

راستی میخواستم یه چند تا از این سر سلامتیها یا نابودیها (به افتخاره..........) بریم بالا؟؟؟

-----برای سلامتی سه کس غریب -تنها- بـــــــــــــــــی کس

-----برای سلامتی پیاز نه به خاطر لایه لایه بودنش به خاطر ایــــنکه اشک آدمو درمیاره

-----برای سلامتی کرم خاکی نه به خاطر کرم بودنش بلکه به خاطر خاکی بودنش

-----برای سلامتی درخت نه به خاطر بلند بودنش به خاطر اینکه دل زمینو پاره کرده اومده بالا

-----برای نابودی سه کس ::: نامرد - بی معرفت - پول پرس ********البته میدونم که همتون میگین حالا گــــریه کنم یا بخندم ولی چون مسائل شخصیم خیلی زیاده و نمیتونم در مــــــورد اونها باهاتون صحبت کنم برای همین اینا رو نوشتم البته دلیلـش هم که براتون ابتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدای کار گفتم**********

راستی یه درخواست کمک : هر کی در مورد طراحی صفحات وب و برنامه ftp آشنایی داره و یا تو این زمینه آشنا داره؟؟؟؟؟!!!! به مـــــن لطفشو ابراز کنه(البته اگه مایلید)

راستی این عکس هم ببینید بد نیست (یه سری عکسای قشنگ داشتم ولی چون اونا الان همراهم نیست مجبورم یه عکس دیگه بزارم //اگه وقت شد و....بعدا اونا رو بهتون نشون میدم)

پس منتظرتون هستم ( قالم نزاریدا )

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1384ساعت 16:54  توسط مهرداد و امیر  | 

یه فرا خوانی
اول :سلام خدمت تموم دوستای عزیزمون

دوم :امروزم که تونستیم وبمونو اپ کنیم از خدای منان شاکریم اخه یکم از دربدری ها و گرفتاریها رها شدیم( اکهی مصبت شکر نه نه)

سوم :اگه زیاد از این فراخونی خوشتون نیامد زیاد بهمون فش ندید( فقط ۴۵۰ مگا بایت ظرفیت پذیرش فش داریم )

چهارم :اگه به دوستانومن نتونستیم سربزنیم معذرت خواهی میکنیم چون سرمون خیلی شلوغ بود( حدودا یک ماهی بود موهای سرمونو کوتاه نکرده بودیم )

پنجم :یه عکس هم میذاریم برای اینکه بی عکس نباشیم فقط همین( برای راحت تر کردن شما از فکر کردن )

ششم :دیگه وقته فراخوانیه

هفتم :بعدا دلیل فراخوانی رو میگیم

از کلیه دوستانی که فکر میکنن یه جورایی آخر بدبختیند و هیچ راه برگشتی ندارند و فکر میکنند ایدز و بیماریهای مهلک دارند ( فقط فکر میکنند ) با پیغام "درست نبود اینو بگی" برای ما پیغام بگذارند(البته با درج اسم خودتون) نترسید همه خودمونینند تازه فکر میکنید که اینجوری هستید و ........

ترو به جون هر کی که دوست دارید زیاد فش ندید اخه قضیه اش رو که براتون گفتن دختره و ....اباد کردن جد نیمه اباد ما با فش و ........

راستی خودمونیما دیوونگی هم عجب عالمی داره

منتظر حضور شما ..........

 

naghashi.jpg: Click to view full-size version

 

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1384ساعت 17:5  توسط مهرداد و امیر  | 

نا امیدی
شش                                                            ناامیدی

خدا از من ناراحت و نمیدونم برای چی البته دارم چرت و پرت میگم دلیل ناراحتیش اینکه

دارم وقتم به بطالت می گذرونم به نظر شما یه ادم به ظاهر سالم دیوونه چیکار میتونه بکنه

باید خدمتون عرض کنم ما از اون روزی که اومدیم دانشگاه هویتمون به کل عوض شد

شما بگید این خل و چل چه جوری ادم میشه

به امید روزی که همه ی خل و چل ها ادم بشوند

 

2 نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1384ساعت 17:45  توسط مهرداد و امیر  | 

اینم از این بیمزگی هایی که بعضی وقتا ما در میاریم

ببین و یخ کن

2 نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1384ساعت 19:25  توسط مهرداد و امیر  | 

سلام به همه وبدارای باحال

***اول اینکه:شرمنده ایم از اینکه دیر نظرات والطاف شما رو خوندیم و دیر اپ کردیم

***دوم اینکه: از بعضی دوستان که از مطلب ما ناراحت شدند معذرت خواهی میکنیم

***سوم اینکه:از نظرات وانتقادات کوبنده شما کمال تشکر رو داریم(چون خیلی با جنبه ایم ) 

***چهارم اینکه: از تمومه دوستانی که به ما محبت لازم رو دارند ممنونیم و اقدامات لازم رو انجام خواهیم داد

باقیشو بخونید تا تعریف کنم چرا

روز 4 شنبه که اومدیم اپ کنیم که تموم سرورای دانشگاه خراب بود و نتونستیم وارد وبمون بشیم

روز 5 شنبه اومدیم دانشگاه و تا اینجاش خوب بود ولی وقتی خواستم برم مرکز اینترنت یکی از بچه های دانشگاه رسیدو حسابی مخمونو به کار گرفتو خلاصه مخمون رو حسابی گذاشته بود تو فرقون و ولکن ماجرا هم نبود /اونم  بحث در مورد این چرت و پرتای"گولدکواست"

 

ما هم به امید اینکه دیگه فردا راحتیم و کسی مزاحممون نمیشه و اون یارو هم به قول خودمون یه جورایی پیچوندیمش که دیگه اصلا سرو کلش پیدا نمیشه اومدیم خونه که با تموم خستگیم زود بخوابم و فردا برم تو کافینتای شهر کاشان و اونجا وبمونو یه سرو سامونی بهش بدیم که ما خواب بودیم دیدیم ساعت 12 شب یه از خدا بیخبر زنگ تلفنو به صدا درآورد( دارداردار دارداردار   صدای زنگ تلفن بود ) گوشیو برداشتیم دیدیم همون پیله ی گولد کواست که میپرسه چیکار کردی؟؟؟

برای اینکه بازم بپیچونیمش غافل از اینکه فرهاد بغلمون هاج و واج از خواب بیدار شده و نشسته یه دروغ شاخدار گفتیم : فردا قراره با فرهاد بریم گردش!!!

از قضا فرهادم بی جنبه مجبور شدیم فردا هم با فرهاد بریم بیرون

حالا ادامه ماجرا در جمعه

از اونجا که ما دانشجوها در کاشون برای تفریح جایی رو به جز فین نداریم رفتیم فین ( خراب بشه فین )

با فرهاد و چند تا برو بچ رفتیم تو قهوه خونه ابشار و داشتیم که قلیون میکشیدیم که یهو فرهاد زد به کلش و گفت بچه ها پاشیم بریم من کار دارم

بعد از کلی کلنجار رفتن گفت که من یه دختری رو دیدیم و اون دختره رو هم قبلا دیدم و میشناسمش و میخوام باهاش حرف بزنم ؟؟؟؟؟

هر چی ما به فرهاد گفتیم که بیخیال شو فرهاد از خر شیطون بیا پایین اونم سه پیچ گیر داده بود که ما الا و بلا همینو میخوام و اگه نیایید دیگه با شما حرف نمیزنم و خلاصه .....

دیدم انگار فرهاد حسابی مخش گوزیده و به قول معروف چت کرده .حالا خر بیار و باقالی بار کن

من فلک زده هم که دیدم فرهاد پاشو کرده تو یه کفش و معامله رو سفت چسبیده مسئول حرف زدن با اون دختره شدم که برم واقعیت فرهادو بگم آخه اینقدر افه ی مرام و مردونگی گذاشته بودیم که دیگه نه راه پیش داشتم نه راه پس.

من اسمون جل هم اد همون روز که اونجا رفته بودیم تیریپ فاشن زده بودم اخه همیشه تیریپ سنگین میزدیم(مجلسی)

خلاصه ما استینا رو زدیم بالا و دست به کار شدیم.............

رفتخم جلو وگفتم ببخشید خانم میتونم وقتتونو بگیرم و یه صحبت کوچولو باهاتون بکنم حالا در نظر بگیر تیریپ فاشن و تموم فکرا رفته رو دختر بازی!!!خدا نصیبه گرگ بیابون نکنه اون دختره بیجنبه هم شروع به جیغ و داد کردن کرد و با اون کیفش و تموم محتویاتش (ماتیک لب > سورمه چشم>سایه ..)زد تو سر من دوباره حالا جیغ بزن کی جیغ نزن و سر فحشو کشید به ما و خلاصه تموم جد آباد نیمه کارمون رو آباد کرد و پدر و مادر و همه رو اورد میون مجلس(از نهایت فش دادن) حالا در نظر بگیر شهر کاشانم یه شهر مذهبی و خودت تا اخرشو برو................

دوتا پا داشتم دو تا پای دیگه هم قزض گرفتم و فرار کردم تازه تموم اون رفیقای نامردمون علی الخصوص فرهاد ما رو گذاشتند و در رفتند و اون یه جو ابرویی هم که جلوی همکلاسیهای دختر داشتیم از بین رفت

هر موقع یاد این میافتم میگم خدا خارت کنه فرهادهمگی با هم این دعا رو بکنیم.

راستی این عکس پایین تقریبا تو مایه هایه اون دختری بود که باهاش حرف زدم (امیدوارم خدا دو تا دستاشو قلم کنه )

 

 

 

 

2 نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1384ساعت 16:57  توسط مهرداد و امیر  | 

جکککککککککککککککککککک
 

یه روز ۴ تا ترک تو صف قطار ایستاده بودن صفم خیلی شلوغ بود

همه همدیگرو هل میدادن تا اخرسه تاشون جا موندن

دیدن اون سه تاییکه مونده بودن خیلی ناراحت بودند

گفتن آقایون عیب نداره با قطار بعدی میرید

جواب دادند ما دلمون باسه خودمون نمیسوزه باسه اون دوستمون که اومده بود بدرقه ما میسوزه    

 

راستی عکس پایین رو امروز آپ کردیم نگاه کنید

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1384ساعت 15:10  توسط مهرداد و امیر  | 

عکس باحال
دل من از مسیجات کام میگیرد

                   ز ساقی فوتوهات جام میگیرد

بزن یکبار دیگر یک کامنتــــــی

                                      کـــه این وبلاگ ما آرام گیرد

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1384ساعت 14:7  توسط مهرداد و امیر  | 

یه مطلب باحال از یه بچه ها

 

سلام دوستان

بالاخره ما با دست پر اومدیم ::::

یکی از بچه ها شعرش رو برای ما فرستاده ما هم اون رو برای شما نوشتیم

نویسنده شعر :  مهدی

  بسمه تعالي

The boys read this poem only!

O.K the girls read too

بين رشــــته ها تو كل ايرون              بهداشت عمـومي فقط تو كاشون

    يــــــه عالمه بچه انرژيـــك                  پــاكن همـــشونو ساده و شيك

    اول بگم از آقا پســــــرها                قند وعـــسلا كاكل به سرها

از سعيد بگــم بزرگـــمونه                    وقت زنــــشه خودش ميدونه

با مرامه و سنـــگين و رنگين                  هيچ وقـت نديدم من اونو غمگين

يك فري داريم كه عشـــق پوله                تيپش مث يه بچه ســــوسوله

با جنبه ولارجـــــه و موقر               در كل مــيشه گفت يه آنتي دختر

يك مژي داريم كه خيــلي تيزه              اين طــوري نگاش نكن كه ريزه

مهـدي كه ميگن ملـيح و پاكه                عشق اون فقـــط موزيك راكه

بهروز كه ميگم خيلي ريلكــسه            فارغ زكـــلاس و بحث و درسه

اون يه بوكسوره تمام عـــياره              من فك ميـــكنم حريف نداره

جنتلمن ما هاشم كلكـــيست            با صفـاتر از اون تو كلاس نيست

نصف فكر اون فقــط تو ريشه            نصف ديگرش دويــست و شيشه

ممد سده اي يه كشـــتي گيره           خيـلي خوب مي گن يه خم ميگيره

جمشيد كه منظم هسـت و باجود             اتمســــفر اونو مي گيردش زود

اما بگــــم از امير جونم من             با حاله و ســـــاده و فروتن

اون يك پســـره خوبه و نازه               اما به قـــــدش خيلي مي نازه

لباف كه پر احســاس و صريحه            با ظرفيــــت و شيك و مليحه

آقاي شفيع خــــيلي باحاله             شب تا به ســـــحر فكر عياله

واقعا كه آدمـي خـــداييست           مثبت تر از اون تـوي كلاس نيست

امـا بگم از حســـين صفايي          نيســت اون پـسر سر به هوايي

موجــــودي ما هميشه موجود          وقت و هســتي و نيستي و كمبود

يك شيعه داريم به عشــق سياوش         خوندن ز قمـــيشي شده كارش

ممد كه ميگن خــــيلي شريفه               فك ميـــــكنه بر دنيا حريفه

هر چند كه به ظاهر اون جليــله            من حـــس ميكنم كه زن ذليله

از ممد علي بگـــــم كه نازه               درهاي دلـــــش رو همه بازه

ما دوستـــش داريم خيلي فراوون           هر چنـد اگه هست اونور ايرون

آقا پسرارو گفتــــم از جون           دختر خانمارو ميــــگم اكنون

از ســــهرابيان بگم كه شاده           با كلاســـــه و چه بي افاده

اون يه دختر پر شــــر و شوره          احســــاسي و خيلي بي غروره

عصار كه يه بچــــه مايه داره          من حس می کنــم کلاس می ذاره

اون يه دخـــتره ساده و تنهاست         ظــاهرش ميگه كه غير ازينهاست

خانوم بلـــــــيغي خيلي نجيبه            با ســـهرابيان دوست و حبيبه

از زري بگــــم كه هي مي كوشه          از اول سال تو جــنب و جوشه

اون يه دختر شيطون و پاكـــــه           روي ناخوناش هميــــشه لاكه

از ســــــيد و اولاد پيمــبر                داريم تو كلاس ما دو تا دخـــتر

اوليش كه هســـت طيبه ي شـيك          هست يه دختـــره خيلي رمانتيك

دوميش كه هست منظرالســـادات          مي كشــت خودشو تو امتحانات

اون يه دختـــــره خوبه و آروم              در كل ميــشه گفت يه پارچه خانم

بهرامي كه خــــوش قلب و رحيمه          من فك مي كنــــم خيلي فهيمه

فتـــــــانه كه خيلي با وقاره                  كاري به كــــار هيشكي نداره

اون نترســـــه و خيلي شكيباس               اون متانتش شايد از اينجــــاس

پروانه که خيلی ســـــر به زيره             مهربون و خـــوش قلب و ضميره

دهقــــان كه تو هر لحظه يه جوره           احســـاسي و خيلي با شعوره !؟

زيبـــــايی کــه دختری متينه             روشو ميگـــــيره هيشکی نبينه

تقصير نداره محيــــــط کاشون            داشته اثری قـــــوی رو ايشون

خانم كـريم زاده نجيـــــــبه              ظــــاهرا كه دختري عجيـــبه

خرخـــــونه و مذهبی و کم رو          با اين همه اسپــــرته و خوش رو

خانوم رئيــــسي که مهــربونه          واسه دختـــــــرا يه سايبونه

اون يه دخـــــتر پر از هياهوست           فكرش اينه كه بگـــيره هي دوست

خانوم عــــــلي بيگی محجـوب         کـم روست يه کمي و ساده و خوب

خانوم صمدي ساكته خيــــــلي          عاشـــــق شده انگار مثل ليلي

محبوبه كه خيلي مهـــــــربونه          شــــب تا به سحر ميگن ميخونه

در حلقه ي عشـــق اون شده در بند        خنـــــده رو لباشو تو دلش قند

خانوم جوانمـردي ونـوري       با هم رفيقـن اونم چه جـوري

اين قربون اون مـــيره هميشه    اون مــيگه بدون تو نـميشه

ميرابي ما اهـــــــل نوش آباد  حســاسيتـــــش زياده اي داد

فرزانه همـش به فـكر درسه   هي تو كتابا مـــــيزنه پرســه

راــتي به خودم ميگن قمي جون دوستار شــمام محو صفاتون

گفتم همتــــونو من به يك رنـگ باشــــعر و ترانه اي خوش آهنگ بد گفتــــم اگــر به من ببخشيد توي ذهن مـــــن اينها درخشيد

شعر : از يك مبارز

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 14:28  توسط مهرداد و امیر  | 

راستی بچه ها میخواستیم یه اطلاعیه بدیم :

از تمام بامزه های روزگار برای شیرین تر شدن لحظات باهم بودنمون میخواهیم

هر جور که میتونن مجلس رو گرم بکنن

منتظریم

بابازود باشین دلمون ترکید از غم

2 نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384ساعت 15:38  توسط مهرداد و امیر  | 

مناجات و دوستان جدید
 

Go to fullsize image

سلام دوستان

باز هم به نام او به نام او که ذره ذره وجودم یک یک تار و پودم از اوست و داشتن زندگی خود را مرحمتی از کوی دوست میدانم "نه حق خود" و در هدایت این زندگی به صراط مستقیم هر چه از خدا میخواهم بیش از آنچه هست که حق من باشد پروردگارا سرگردانم نمیدانم باز هم نمیدانم مانند همیشه که هیچ چیز از حقیقت نمیدانستم هویتی گنگ و گیج دارم کلماتم گنگ است صدایم سکوت و آرامشم طوفانی است و آینده خود را در هاله ای از ابهام میبینم خداوندا دوستانی را که به تازگی به من عطا کردی که همچون آبسردی بر روی آتش دل من بودند امیدوارم روشنگر راه من باشند و چراغی در تاریکیهای نادانی خود تا از تکرار بگریزم و قدم به سوی روشنایی بگذارم و همچنین یا رب در اول و آخر نوشته های خود فی الدنیا حسنه را خواستارم زیرا به این معتقدم که با دنیای حسنه آخرتی نیکو خواهم داشت

به امید روزی که اسم وبمون خاطره ای بیش نباشد و دلی سوخته نباشد      

2 نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384ساعت 14:47  توسط مهرداد و امیر  | 

ديروز - امروز - فردا داستانهاي باربي  داستانهاي باربي
 

explorer blog

explorer blog